نظریه هگل درباره حرکت جوهری:
نظریه هگل درباره حرکت جوهری
هگل با بیانی فلسفی [بدون اینکه به علوم کاری داشته باشد] رسید به‏ اینجا که هستی عبارت است از ” شدن ” به بیانی که مکررا گذشت. هستی‏ اگر بطور مطلق در نظر گرفته شود، به ضد خودش که نیستی باشد منتهی می‌شود ، و از ترکیب ایندو ” شدن ” به وجود می‌آید که همه مقولات را در برمی‌گیرد. در اینجا، فلسفه غرب هم با بیانی دیگر [نه بیان حرکت‏ جوهری] میرسد به اینکه جهان یکپارچه حرکت و شدن است.

نظریه مارکسیست‏ها:

بعد میرسیم به نظریه این آقایان ( مارکسیستها ). در اینجا مشاهده‏ می‌شود که اینها به یک بن بست دچارند [مثل آنچه که در باب تضاد گفتیم‏ ]. از یک طرف نظر هگل را در مسائلی که منتهی به فلسفه ” شدن ” شد، قبول ندارند و مرتب دم از علمی بودن فلسفه‏شان میزنند، در صورتیکه علم اساسا قادر نیست که چنین‏ نظریه‏ای را اثبات کند که هرچه در عالم هست مساوی است با ” شدن “.

این اصل تنها با مبانی فیلسوفانه قابل اثبات است که اینها چنین مبانی‏ای‏ هم ندارند، و تا آنجا که ما دقت کرده‏ایم در کلمات مارکس و انگلس این‏ تعبیر نیامده است که هستی عین ” شدن ” است، بلکه هرچه آنها گفته‏اند اینست که همه چیز متحول و متغیر است نه عین تحول است. ” همه چیز عین‏ تحول است ” یا با فلسفه هگل باید آنرا توجیه کرد که نه ما قبول داریم و نه آنها، یا باید مبانی حرکت جوهری را که ما قبول داریم پذیرفت. تا آنجا که ما تتبع کردیم برای اولین بار این تعبیر را لنین بکار برده است‏ ، بنابراین، این اصل که اینها می‌گویند ” هستی ” برابر است با ” شدن‏ “، در فلسفه این آقایان، دلیل ندارد، نه از علم و نه از فلسفه.

اینکه از لنین به این طرف، مرتب می‌گویند: ” بودن ” نیست، ” شدن‏ ” است، در واقع حرف هگل را بازگو میکنند بدون اینکه مبنای او را قبول‏ داشته باشند ( ۱ ).

شاید بپسندید:  دیدگاه شیخ اشراق در اصالت وجودی وجود مطلق

پاورقی:

۱ – اشکال: ممکن است بگویند: عین تحول و ” شدن ” بودن جهان، اصل‏ است و اصل دلیل نمیخواهد، این فرضی است که با آن جهانرا توجیه میکنیم. جواب: ولی با اصل متحول بودن هم جهان قابل توجیه است، چه ضرورتی‏ دارد این اصل را بپذیریم و جهان را عین تحول بدانیم.

سؤال کننده: اساسا یعنی چه که جهان عین تحول است؟

جواب: اینها که درباره حرفهایشان توضیح نمیدهند، اگر توضیح بدهند و بحث کنند در آن گیر خواهند کرد. همین قدر می‌گویند: وجود مساوی است با شدن، و اصل این حرف از هگل است و اینها بدون اینکه درباره‏اش فکر کنند همینطور حرف او را تکرار میکنند. هگل چون جریان ذهن و عین را یکی‏ میدانست میتوانست چنین حرفی بزند ولی اینها که مبانی او را قبول ندارند ، دلیلشان چیست؟

بر فرض اینکه قبول کنیم اینها هم مانند شرق به این‏ نتیجه رسیده‏اند که جهان عین تحول و حرکت است، و شرق و غرب از دو راه‏ ، به یک نتیجه دست یافته‏اند، بر فرض قبول این مطلب و صرف نظر از اشکالات دلیل نداشتن آنها مسئله مهم نتیجه‏ای است که از این حقیقت‏ میتوان گرفت. شرق می‌گوید: به دلیل اینکه عالم عین ” شدن “، است‏ عین حادث شدن است، عین حدوث تدریجی است و نیازش به علت ماوراء خود، بیشتر است از آن وقت که ما عالم را ” شدن ” ندانیم.

پس بطور قطع‏ عالم دائما در حال آفریده شدن است، یک واحد آفریده است ” العالم‏ متغیر و کل متغیر حادث ” در فلسفه ملاصدرا به این شکل در می‌آید که ” کل‏ متغیر عین الحدوث ” ولی آقایان که خیال می‏کنند به این نتیجه رسیده‏اند که عالم عین ” شدن ” است، می‌گویند: چون عالم ” شدن ” است نیازی‏ به ماورای خود ندارد و خودش خودش را بوجود آورده است، و این مسئله‏ای‏ است که در درس آینده باید بررسی شود.

منابع:

نقدی بر مارکسیسم، شهید مطهری، ص۳۲۶