نظریه دکارت در مورد محسوسات و معقولات
نظریه دکارت در مورد محسوسات و معقولات
دکارت ( ۱۵۹۶ – ۱۶۵۰م ) و پیروانش – که آنها را ” کارتزین ” (cartesien) می‌گویند – به پیروی از ارسطو مکتب جزم را اختیار کردند ولی با این‏ تفاوت که ارسطو و پیروانش محسوسات و معقولات هر دو را معتبر و محصل‏ یقین می‏دانستند و در منطق ارسطو در باب ” برهان ” استعمال معقولات و محسوسات هر دو جایز شمرده شده است ولی دکارت تنها معقولات را محصل‏ یقین می‏داند اما محسوسات و تجربیات را تنها دارای ارزش عملی می‏داند.

دکارت برخلاف ارسطو، در منطقی که خودش در مقابل منطق ارسطو وضع کرده‏ ، تنها به معقولات اعتماد می‏کند و از تجربیات نامی نمی‏برد.

دکارت با آنکه به تجربه حسی اهمیت داد و خود تا اندازه‏ای اهل تجربه‏ بود آن را فقط وسیله ارتباط انسان با خارج برای استفاده در زندگی مفید می‏دانسته نه برای کشف حقیقت. به نقل مرحوم فروغی می‌گوید: ” مفهوماتی که از خارج به وسیله حواس پنجگانه وارد ذهن می‏شوند نمی‏توانیم مطمئن باشیم که مصداق حقیقی در خارج دارند و اگر هم داشته‏ باشند یقین نیست که صورت موجود در ذهن با امر خارجی مطابقت دارد “.

ایضا می‌گوید:

” من از بعضی اجسام ادراک گرمی می‏کنم و چنین می‏پندارم که آنها همان‏گونه گرمی دارند که من در وجود خود دارم و حال آنکه آنچه را می‏توانم‏ معتقد شوم این است که در ذات آتش چیزی هست که در وجود من ایجاد حس‏ گرمی می‏کند اما از این احساس نباید درباره ” حقیقت اشیاء ” عقیده‏ اتخاذ کنم زیرا ادراکات حسی در انسان تنها برای تمیز سود و زیان و تشخیص مصالح وجود است و وسیله دریافت حقایق نیست “.

دکارت از احوال جسم فقط شکل و بعد و حرکت را که به عقیده او اینها معقول و فطری هستند و از راه حس به دست نیامده‏اند ” حقیقی ” می‏داند اما سایر حالات جسم را که ” خواص ثانویه ” می‏نامد یک سلسله صور ذهنی‏ می‏داند که در نتیجه یک سلسله حرکات مادی خارجی و ارتباط انسان با خارج‏ و ذهن پدید می‏آیند، مانند رنگ و طعم و بو و غیره. وی گفته است: ” بعد و حرکت را به من بدهید جهان را می‏سازم “.

شاید بپسندید:  نگاه نهج ‏البلاغه به نوجوانان

مرحوم فروغی می‌گوید:

” دکارت به وجه علمی باز نمود که محسوسات انسان با واقع مطابق نیست‏ ، فقط وسیله ارتباط بدن با عالم جسمانی است و تصویری از عالم برای ما می‏سازد که حقیقت ندارد، حقیقت چیز دیگری است، مثلا گوش آواز می‏شنود اما صوت حقیقت ندارد و اگر سامعه واقع را درک می‏کرد فقط حرکاتی از هوا یا اجسام دیگر به ما می‏نمود “.

و نیز می‌گوید:

” دکارت فقط همان مفهومات فطری را اساس علم واقعی می‏داند “.

دکارت می‌گوید:

” تصوراتی که در ذهن ماست سه قسم است: نخست ” فطریات ” یعنی‏ صوری که همراه فکرند یا تحولات فکری یا قاعده تعقل می‏باشند. دوم ” مجعولات ” یعنی صوری که قوه متخیله در ذهن می‏سازد. سوم ” خارجیات ” یعنی آنچه به وسیله حواس پنجگانه از خارج وارد ذهن می‌شود. تصورات مجعول را چون متخیله‏ می‏سازد می‏دانیم که البته معتبر نیستند. مفهوماتی هم که از خارج وارد ذهن‏ می‏شوند نمی‏توانیم مطمئن باشیم که مصداق حقیقی در خارج دارند، اگر هم‏ داشته باشند یقین نیست که صورت موجود در ذهن ما با امر خارجی مطابق‏ باشد، چنانکه صورتی که از خورشید در ذهن ما هست مسلما با حقیقت‏ موافقت ندارد زیرا به قواعد نجومی می‏دانیم خورشید چندین هزار برابر زمین‏ است و حال آنکه صورتش در ذهن ما به اندازه یک کف دست هم نیست “.

منابع:

اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج۱، ص۱۶۱