شعر برای شهادت حضرت ابالفضل(ع) از موسی علیمرادی

شعر برای شهادت حضرت ابالفضل(ع) از موسی علیمرادی
گر نشد مشک ولی ماند امید دگرم

ببرم آب دراین کاسه چشمان ترم…

…هم شکستند همین کاسه و هم کاسه سرم

تا هوایی به سر از آب مبادا ببرم

اینچنین شدکه من  امید زدستم دادم

با سر از روی بلندی به زمین افتادم

چه کنم مشک  سر ودست و دوچشمی که تر است

کاسه هایی که شکست است دگر درد سر است

تیغ وشمشیر بیارید تنم  منتظراست

به خدا درد خجالت زحرم سخت تر است

گر نشد آب برم کاش خودم آب شوم

تا که جاری به سوی خیمه ارباب شوم

ای خدا سایه ای از دور… مبادا آقاست

نه حسین بن علی نیست زنی از زنهاست

نکند زینب کبراست  خدا یا تنهاست

… پسرم گفت به من, تا بشناسم زهرا ست

گفت گر مادر تونیست منم مادر تو

آمدم گریه نکن آب فدای سر تو

…اذن دادند  که بر فاطمه مادر گفتم

آرزویی به سرم بود که آخر گفتم

جان من شد همه یک آه و برادر گفتم

هقی هقی کردم و با گریه مکرر گفتم

چقدر لفظ اخا مثل عسل شیرین است

گرچه از دست تهی ام سر من پایین است

به اخا گفتن من لفظ بلی می آید

تار دیدم که حسین بن علی می آید

گوییا جلوه ای از رب جلی می آید

خسته و تشنه و درمانده ولی می آید

زیر لب زمزمه کردم به فدای تو حسین

بخورد بر سر من درد و بلای تو حسین

نیست بر دیدن چشمت به دو چشمم رویی

کاش میشد که به جان از تو کنم دلجویی

یا که بر راه تو با مژه زنم جارویی

یا به چشمم بنشینی به کنار جویی

ولی افسوس دگر چشم ندارم آقا

هر چه را داشت ابالفضل, گرفتند آنرا

تارسید او به سرم گفت چرا تا شده ای

قد قاسم شده ای پخش به صحرا شده ای

شاید بپسندید:  شعر از حسن لطفی برای حضرت زینب برای روز اربعین امام حسین علیه اسلام

رفته ای  آب بیاری خود دریا شده ای

خوش بحال لب اصغر که تو سقا شده ای

ناله ای زد که چنان درد به پهلوش نشست

به گمانم کمرش بود که از غصه شکست

گفتم ازآب  صدازد  که چه آمد به سرت

گفتم از آب صدازد چه شده بال و پرت

گفتم از آب صدا زد که چه شد زخم سرت

گفتم از آب صدا زد چه شده چشم ترت

اوبه رویم نزداما خبرش میپیچد

که اگر آب نباشد  پسرش  میمیرد

از خجالت همه جان و تنم شد فریاد

تا سرم  را به سر دامن مهرش جاداد

چشمهایم که به چشمان برادر افتاد

تازه دیدم چه قدر پیر شده ان شهزاد

قامتش خم شده و بی کس و تنها مانده

جان او پیش علی اکبر او جا مانده

با همان قامت  خم دور سرم  می چرخید

دستهایی که جدا شد زتنم می بوسید

ناله میزد به من و وضع تنم میگریید

دشمنش هلهله میکردو به او می خندید

گفت با گریه مرو تا که زمینم نزنند

کوفیان سنگ دگر سوی جبینم نزنند

مرو  از دست حرامی نکشم منت آب

لا اقل رحم کن عباس برآن طفل رباب

بعد تو زندگی اهل حرم هست عذاب

به کمین دشمن من مانده ببین در تب و تاب

بیشتر آب شدم گفت  همه لشگر من

میروی بعد  تو سقا چه کند خواهر من

وقت تشریح پس از رفتن جان آمده بود

صحبت از نیزه و آن تخت روان آمده بود

زخمهایم همه از غم به زبان آمده بود

حرف از معجر زینب به میان آمده بود

ای اباالفضل , فدای نخی از معجر تو

سرم از نیزه شود سایه روی سر تو