جواب شیخ به ایرادهای وارده بر بیان ارسطو
جواب شیخ به ایرادهای وارده بر بیان ارسطو
شیخ می‏خواهد حرف ارسطو را جوری توجیه کند که آن ایرادها وارد نباشد. می‏گوید که سخن ارسطو در مقاله الالف الصغری درباره مبادی جوهر است، همانطور که خودش هم عنوان کرده است. آنطور که گفته‏اند اصلا عنوان این‏ مقاله الالف الصغری مبادی جوهر است، یعنی اموری که از آنها جوهر بوجود می‏آید. علل چهارگانه به عنوان مبادی و علل جوهر از آنها یاد شده است.

شیخ می‏گوید که در عین حال مطلب دو گونه است: یک وقت هست که سخن‏ ارسطو در مبادی جوهر بماهو جوهر است. و یک وقت هست که در مبادی جوهر بماهو معروض برای یک عده اموری است، یعنی جوهر از آن جهت که مرکب‏ است از جوهری و یک سلسله اعراض. ببینید: این جسم ابیض است، این‏ جسم ابیض از آن جهت که جسم است جوهر است. بیاض این جسم را ما عرض‏ آن جسم می‏گوئیم. جسم ابیض، یعنی جسم باقید بیاض، مرکبی از جوهر و عرض است، جسم ابیض یعنی جوهر بعلاوه عرض بیاض. پس مجموع و مرکبشان‏ منظور است.

وقتی که شما در مبادی جوهر بحث می‏کنید ما باید از شما بپرسیم که آیا از مبادی جوهر بماهو جوهر و از مبادی جسم بماهو جسم بحث می‏کنید یا از مبادی جسم بما انه ابیض و بما انه متکمم بهذا الکم بحث می‏کنید؟ از مبادی جسمی که‏ کمیتش اینست که دارای فلان ابعاد است و متناهی است و مانند آن. ایندو با یکدیگر خیلی فرق می‏کنند. اگر شما در مبادی جسم بما أنه جسم بحث کنید. یک سلسله مبادی دارد و اگر بخواهید از جسم بما انه ابیض بحث کنید. مبادی دیگر. سخن ارسطو درباره مبادی جوهر بما هو جوهر است، نه در مبادی جوهر بما هو مرکب. ایرادهائی که شما گرفته‏اید شامل این نمی‏شود.

شما خیال کرده‏اید که سخن ارسطو درباره مبادی جوهر بما هو معروض هم هست‏، در حالیکه سخن او فقط درباره مبادی جوهر بماهو جوهر است. چطور؟ به‏ این صورت که ما جواهری که در خارج داریم در نظر می‏گیریم، مثلا انسان از آن جهت که جوهر است، یعنی اجناس و فصول جوهری را در نظر می‏گیریم و اصلا با اعراض آن سرو کار نداریم.

جواهری که الان در خارج وجود دارند، مثل انسان و درخت و سنگ، مجموعی از ماده و صورت هستند، مجموعی از قابل و مقبولی. آن قابل هم احیانا مجموعی از قابل و مقبول است. اگر این تحلیل را جلو ببریم در نهایت به ماده‏ای می‏رسیم که لاماده له و به‏ قابلی که لاقابل له، یعنی به تناهی سلسله علل قابلی می‏رسیم. ارسطو از این جهت بحثی ندارد که مثلا این انسانی که در اینجا وجود دارد انسان بما هو عالم است.

شاید بپسندید:  قیمت روز گوشی سامسونگ گلکسی- Samsung galaxy grand

انسان بما هو عالم مبادیش فرق می‏کند. با انسان بماهو انسان. انسان بماهو عالم مجموع انسان است بعلاوه علم، خود آن عرض یعنی‏ علم از مبادی شی‏ء است. بنابراین ایرادی را که بر ارسطو گرفته‏اند وارد نیست. آنها گفته بودند که ارسطو فقط دو قسم را ذکر کرده است: یکی‏ موردی که تکون علی سبیل الاستحاله است، مانند یتکون الماء من الهواء، دیگر اینکه تکون علی سبیل الحرکه والاستکمال باشد، مانند یتکون الرجل من‏ الصبی، اما شق سومی هم هست که علی سبیل‏الاستکمال می‏باشد ولی علی سبیل‏ الحرکه نیست، استحاله نیست و استکمال است، اما لازم نیست که علی سبیل الاستکمال حتما به نحو حرکت باشد، ممکن است دفعی باشد، مانند یتکون العالم من الجاهل.

شیخ می‏گوید سخن‏ ارسطو درباره این چیزها نیست. شما بحثتان را روی انسان عالم و انسان‏ جاهل آورده‏اید. انسان عالم یعنی جوهر با عرضش، انسان جاهل هم یعنی یک‏ جوهر با یک عرض اگر چه عرض عدمی باشد. بحث ارسطو روی انسان بماهو انسان است، روی شجر بماهو شجر است، روی جسم بماهو جسم است. پس‏ بحث او در مبادی جوهر بماهو جوهر است نه در مبادی جوهر بماهو معروض. بحث او در مقومات جوهر است، نه در مقومات مرکب از جوهر و عرض. بحثی که ایراد کنندگان می‏کنند مربوط به مرکب از جوهر و عرض است و با بحث ارسطو فرق می‏کند.

آنگاه شیخ می‏گوید که وقتی سخن ما درباره مقومات جوهر بماهو جوهر باشد، این دیگر دو قسم بیشتر ندارد: یا اینست که آن جوهر بماهو جوهر کامل‏ است و در طریق استکمال نیست، در این صورت اگر تغییری در او پیدا شود ناچار به نحو استحاله است و زوالی و تکونی دارد و فسادی و کونی. یا اینست که آن جوهر، یک جوهری است که کامل نیست و در طریق کمال قرار دارد. مانند صبی که وقتی رجل می‏شود به طریق تدریجی کامل می‏شود، نه دفعی‏. همه جوابی که شیخ به دفاع از ارسطو در اینجا می‏دهد و تقریبا یک صفحه‏ هم درباره آن بحث کرده همین است. در ادامه همین بحث تفسیرهائی درباره‏ اینکه عنصر جزء ذاتی است مطرح کرده است، روح مطلب همان بود که عرض‏ کردم.

منابع:

درسهای الهیات شفا، شهید مطهری، ج۲، ص۸۰