آیا اخلاق نسبی است یا مطلق؟
آیا اخلاق نسبی است یا مطلق؟
محور اخلاق، «انسان» است، از آن جهت که انسان است; امّا انسان نه به عنوان فرد و نه به عنوان موجود اجتماعی و نه هر قید دیگر; به همین دلیل نسبی و یا مطلق بودن اخلاق را به لحاظ انسان بودن انسان مورد توجه قرار می دهیم.

مطلق بودن اخلاق بدین معناست که حسن و قبح در مسائل اخلاقی دائمی بوده و آنچه موضوع حسن است، همیشه و دائماً نیکو است; و آنچه متعلّق قبح قرار می گیرد; دائماً و همیشه زشت و بد است. به طوری که افراد، زمان، مکان و حوادث و… تغییری در قبح و حُسن آنها به وجود نمی‌آورند. امّا معنای نسبی بودن این است که مسائل اخلاقی در معرض تغییر و تحوّل زمان، مکان و احیاناً حوادث هستند. نظیر سخن آنانی که مسائل اخلاقی را تابع طبع مادّی انسان می دانند.

دانسته شد که اخلاق از فطریات و وجدانیات است; به همین لحاظ، ذاتی نفس می باشد; لذا در مطلق بودن آنها شک و تردیدی وجود ندارد. ولی آنچه مورد شک قرار گرفته و برخی را به تردید در مورد مطلق بودن اخلاق، واداشته; این شبهه است که: اگر اخلاق مطلق است و مسائل آن وجدانی است، پس چرا عقل و یا شرع در برخی از مواقع، حکم به ارتکاب قبیح و ترک حسن می کند؟ مانند آن جایی که نفس محترمه ای در معرض خطر باشد و ما برای نجات او دروغ بگوییم و این دروغ گفتن را تجویز کرده، گویا حُسن صدق را به کذب بدهیم و قبح کذب را به صدق.

در پاسخ این شبهه می گوییم:

این گونه نیست که انسان، همیشه در مقام عمل، بین حسن و قبح قرار گرفته باشد. بلکه احیاناً بین قبح و أقبح قرار می گیرد. چنانکه ممکن است بین حسن و أحسن قرار گیرد. در مثال مزبور، شخص، بین دو عمل ـ که یکی قبیح و دیگری أقبح است ـ قرار گرفته. دروغ گفتن زشت است ولی قتل یک نفس محترمه، بدون جهت صحیح، زشت تر است; دروغ زشت است ولی شکست جبهه حق در میدان نبرد زشت تر است; راست گفتن حسن است لکن پیروزی جبهه حق أحسن است. عمل به قبح را بر عمل به أقبح و عمل به أحسن را بر عمل به حسن ترجیح می دهیم. و این حکم عقل از باب اهمّ و مهم است.

در مقام عمل، تزاحم پدید آمده و در مقام تزاحم، انجام هر دو غیر ممکن بوده و از توانایی انسان خارج است. لذا عقل قدم به میدان نهاده و به انسان، راه حل نشان می دهد و آن، این که: فکر کن و بیندیش، ببین کدامیک أرجح و کدام یک راجح است. ارجح و اهمّ را بر راجح و مهم، مقدّم بدار، و در واقع تقدّم اهم بر مهم، حسن ذاتی داشته و فطری است. چنانکه تقدّم مهم بر اهم، قبح ذاتی دارد. یک نکته در اینجا باقی است و آن، این که: آیا دروغ گفتن در این جا دارای مصلحت شده ـ چنانکه در بیان بسیاری از افراد است که می گویند: دروغ مصلحت آمیز ـ یا این که مصلحت چیز دیگری است; ولی رسیدن به آن، از طریق ارتکاب قبح است؟ چنانکه می خواهیم به یک چمن زار و بوستان پرگل برسیم، چاره ای نداریم که از خارستان گذر کنیم. در این جا هم برای رسیدن به آن مصلحت، چاره ای نداریم که از زشتی دروغ بگذریم؟

شاید بپسندید:  آیا نماز امام زمان(عج) سند دارد؟ این نماز چگونه خوانده میشود؟

آنچه به نظر می رسد این است که آنچه دارای قبح ذاتی است، دارای مصلحت نبوده و مصلحت در غرض اصلی شخص که پیروزی جبهه اسلام است، نهفته است; مثلاً: نفس محترمه باید حفظ گردد; این غرض دارای مصلحت است. راه رسیدن به چنین مصلحتی در برخی از مواقع ارتکاب قبح است. در اینجا اگر می گوییم دروغ مصلحت آمیز، بدان جهت است که به غرض دارای مصلحت منتهی می شود. به عبارت دیگر، مسامحه در تعبیر است.

اگر به گونه ای دیگر به مطلب نظر کنیم; اصلاً کذب در این جا یک مطلب بی رنگی خواهد بود که مورد توجّه نیست و آن، این که ما در واقع، از طریق ترک أقبح که دارای حسن ذاتی است به واقع رسیده ایم و چون ترک نکردن أقبح، خود، ارتکاب قبح است و رذیلت محسوب می شود; مرتکب فضیلت شده ایم، که ترک اقبح باشد; یا مرتکب أحسن شده ایم که نجات نفس محترمه باشد. به هر حال در دنیای تزاحمات، این فطرت و عقل و دین است که پا در میان گذاشته و ما را هدایت می کند.