آیا سکون، حظی از وجود دارد؟
آیا سکون، حظی از وجود دارد؟
اگر ما سکون را عدم ملکه بدانیم آیا برایش حظی از وجود هست یا نیست؟ این‏ همان جمله معروفی است که می‏گویند عدم مضاف له حظ من الوجود. عدم مضاف و عدم مطلق گاهی به معنائی به کار برده می‏شوند که با معنایی‏ که اینجا می‏گوییم فرق دارد.

یک وقت ما عدم را به هیچ چیز اضافه نمی‏ کنیم و به طور مطلق اعتبار می‏کنیم، همچنانکه وجود را گاهی به طور مطلق‏ اعتبار می‏کنیم و یک وقت همچنانکه وجود را مضاف به ماهیتی اعتبار می‏کنیم یا به یک مفهوم اعتبار می‏کنیم و می‏گوییم مثلا وجودالانسان، عدم را هم مضافا به یک شی‏ء اعتبار می‏کنیم و می‏گوئیم عدم الانسان، این می‏شود عدم‏ مضاف. ولی در اینجا مقصود از عدم مطلق و عدم مضاف این نیست، در اینجا مقصود از عدم مضاف عدم ملکه است.

هر جا که حکما می‏گویند العدم‏ المضاف له حظ من الوجود، مقصودشان عدم مضاف به معنای عدم ملکه است، والا عدم العنقاء عدم مضاف است ولی لیس له حظ من الوجود، عدم القرنین‏ للانسان عدم مضاف ولی لیس له حظ من الوجود.

پس کدام عدم است که له حظ من الوجود؟ عدمی که به شیئی نسبت داده بشود در حالیکه آن شی‏ء امکان آن‏ را دارد، به این معنی یک صفت وجودی می‏شود. این عدم، چون عدم محض‏ نیست، بلکه نبودن توأم با شأنیت داشتن است، همان حیثیت شأنیت‏ داشتن، و در واقع همان شأنیت توأم با فعلیت نداشتن، امری است وجودی‏ ، البته این حیثیت وجودی را از نداشتن فعلیت کسب نمی کند، بلکه از داشتن شأنیت کسب می‏کند.

مرحوم آخوند می‏فرمایند سکون به این معنی امری‏ است وجودی. مثلادرباره ذات واجب تعالی، گفته می‏شود: لایتحرک، لیس‏ بمتحرک، ولیس بساکن، چون سکون یعنی شیئی که شأنیت تحرک دارد و فعلیت تحرک را ندارد.

لذا امری است که به قول مرحوم آخوند هم فاعل‏ دارد و هم قابل. فاعلش همان ماده است، ماده در اینجا متصف است به‏ عدم و لذا عدم مقبول است ( البته با نوعی تجوز ) و ماده قابل، احتیاج‏ به فاعل هم دارد و فاعل این امور همان عدم فاعل وجود است. مثلا فاعل‏ حرکت علت حرکت است و عدم فاعل حرکت علت است برای سکون، وجودالعله علهلوجود المعلول و عدم العله علهلعدم المعلول، که عدم العله علهلعدم‏ المعلول در مورد عدم ملکه صادق است، این نظر مرحوم آخوند است در باب‏ سکون ( ۱ ).

شاید بپسندید:  آیا حقیقت موقت است یا دائمی؟

پاورقی:

۱ – اشکال: حیثیت وجودی سکون را از شأنیت گرفتید و گفتید حظ از وجود دارد ولی عدم العله عله العدم، چطور ممکن است در شأنیت جاری باشد. استاد: نه، مقصود این است که حیثیت وجودش را به اعتبار شأنیت‏ دارد نه اینکه از شأنیت دارد، خود شأنیت یعنی وجود آمیخته به عدم، یعنی صلاحیت شی‏ء را داشتن و خود آنرا نداشتن !

درباب اتصافات یک وقت هست سلب می‏کنیم اتصاف را، مثلا قرنین را از انسان سلب می‏کنیم، لیس الانسان بذی قرنین، یعنی تصور می‏کنیم انسان‏ را و ذی قرنین بودن را بعد لیس می‏ آید آنرا از انسان سلب می‏کند در اینجا هیچ چیزی برای انسان اثبات نشده است و آن را موصوف به چیزی نکرده ایم‏ حتی موصوف به عدم القرنین.

اینها نباید با هم اشتباه بشود، ذی قرنین‏ بودن را از انسان سلب کرده ایم، نه اینکه غیرذی قرنین بودن را برای آن‏ اثبات کردیم، عدمی را برای انسان اثبات نکردیم، وجودی را از انسان‏ سلب کردیم، که می‏ شود سلب تحصیلی و سلب مطلق. ولی اگر بخواهیم غیر ذی‏ قرنین بودن را برای انسان بعنوان یک صفت اثبات بکنیم، بگوییم الانسان‏ متصف بأنه غیرذی قرن، غلط است.

در اینجا، چون اتصاف مناط می‏خواهد به خلاف سلب که مناط نمی خواهد، یعنی در اثبات باید در انسان چیزی‏ باشد که مناط اتصاف به این عدم باشد چون شما دارید این عدم را بعنوان‏ یک صفت برای آن اثبات می‏کنید پس باید برای این عدم وجودی اعتبار کرده‏ باشید، تا بتوانید موضوع را به آن متصف کنید والاعدم از آن نظر که عدم‏ است محال است موضوع به آن متصف شود، و صفت چیزی نمی تواند واقع شود ، پس کی می‏توانید انسان را متصف به عدم ذی قرنین بکنید؟ وقتی که انسان‏ شأنیت ذی قرنین بودن را داشت و قرنین را نداشت که معنای اتصاف در این‏ صورت اینستکه این فقط شأنیت وجود دارد، و فعلیت ندارد !

منابع:

حرکت و زمان در فلسفه اسلامی، شهید مطهری، ج۱، ص۳۹۱