ایرادات وارد بر نظریه دیالکتیک هگل:
ایرادات وارد بر نظریه دیالکتیک هگل
حرف اولش که میگفت: علت نمیتواند توضیح دهنده باشد دلیل توضیح‏ دهنده است، جوابش اینست که: خود علیت که همان لمیت و از علت به‏ معلول پی بردن است از بزرگترین دلیلها است منتهی او میگفت: ما علیت را تنها از راه تجربه میتوانیم‏ کشف کنیم، و وقتی از راه تجربه کشف بکنیم، تجربه تنها یک قضیه‏ وجودیه است نه ضروریه.

حرفش حرف راستی است، و حرف بسیار بسیار دقیق مرحوم آخوند در باب اتحاد عاقل و معقول اینجا زنده می‌شود. شیخ و دیگران در باب علم باری گفتند که مناط علم او ” لمیت ” است، یعنی‏ ذات باری علت تامه است برای موجودات و ذات باری علم به ذات خودش‏ دارد و علم به ذات خودش که علت موجودات است قهرا علم موجودات هم‏ هست. [و مرحوم صدرالمتألهین] جواب دادند که اگر علم، همان علم‏ حصولی و ارتسامی باشد که شما می‌گویید یعنی علم ماهیات، هیچ علم به‏ ماهیتی نمیتواند علم به معلول آن ماهیت باشد و علم باری تعالی محال است‏ علم ارتسامی باشد، چون لازمه اش اینست که علم انفعالی باشد. ولی اگر علم‏ به وجودها باشد نه ماهیتها.

[بنابر اصالت وجود] علم به حقیقت علت، علم به حقیقت معلول هم هست، و بنحو علم حضوری هم خواهد بود، چون وجود علت. وجود معلول است بنحو اتم، بخلاف ماهیت، که ماهیت علت عین‏ ماهیت معلول نمیتواند باشد، چون ماهیتها متباین بالذات هستند. پس‏ علیت و دلیل همیشه دو باب جداگانه نیستند علیت تجربی و علم انفعالی‏ همینجور است ولی علیت وجودی اینجور نیست.

ایراد دومی که به مبنای هگل وارد است در مورد وحدت عین و ذهن است، مسئله معرفت و شناخت از مسائل بسیار مهم است و مشکلاتی هم در آن هست‏ که احیانا انسان را به اشتباهات بزرگ میکشاند.

دکارت آمد به دو نوع معرفت قائل شد. معرفت عقلی و معرفت حسی، ولی‏ برای معرفت حسی ارزش قائل نشد، گفت یگانه معرفت با ارزش معرفت‏ عقلی است. حواس برای ما ابزار شناسائی نیستند، ابزار عمل هستند و به‏ ماهیت و واقعیت هیچ چیزی از راه حس نمی‌شود نائل شد، فقط از راه عقل‏ میتوان به واقعیات رسید. عقل هم یک سلسله فطریات دارد غیر وابسته به‏ حس. بعد از دکارت پیروان او آمدند که آنها را هم مثل دکارت عقلیون‏ مینامند که ابزار معرفت را فقط عقل میدانند.

شاید بپسندید:  رئالیسم چه کسانی هستند؟

بعد، مکتبی در انگلستان بوجود آمد که از فیلسوفی بنام جان لاک شروع‏ می‌شود و بعد فیلسوفان دیگری آمدند و تأکید بر نظریات او کردند. طبق نظر او مطلب درست برعکس است. و تمام شناسائیها از حس شروع می‌شود و عقل‏ هیچ اصالتی ندارد که از راه حس وارد جمله از لاک معروف است که گفت: هیچ چیزی در عقل وجود ندارد که از راه حس وارد نشده باشد.

کار عقل از نظر اینها فقط تجزیه و ترکیب و تجرید و تعمیم فرآورده‏های حس است، مثل‏ کارخانه‏ایست که ماده خامش از راه حس به آن وارد می‌شود و خودش‏ نمیتواند مواد خام ایجاد بکند. بنابراین هر فکری که ریشه‏ای از حس داشته‏ باشد میتواند حقیقت باشد و اگر ریشه حسی نداشته باشد باطل و خیال است.

بعد از اینها نوبت به هیوم رسید. او آمد تأکید فراوانی بر این مطلب‏ کرد و افکار بشر را مورد تحلیل و بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که‏ بسیاری از افکار مفکرین و فلاسفه ریشه حسی ندارند لذا بی ارزش و دور ریختنی است، حتی مفهوم علیت را باید کنار گذاشت. چون علیت که محسوس انسان نیست، ضرورت، امکان، امتناع، قوه، فعلیت و ده‏ها نظایر آن هم و همه بی ارزش و بی اعتبارند ، چون انتزاع ذهن هستند و ریشه‏ای در حس ندارند.

کسانیکه بعد از کانت آمدند یک ایراد اساسی بر فلسفه کانت وارد کردند و گفتند لازمه حرف کانت اینست که شناخت تنها یک قسمتش با واقعیت‏ ارتباط داشته باشد و بقیه‏اش ساخته خود ذهن باشد، و حال آنکه ما می‏خواهیم شناخت شناخت واقعیت باشد.

منابع:

نقدی بر مارکسیسم، شهید مطهری، ص۳۲۷